اگر اندکی تامل نمایی میدانی که چه چیز پستتر و رذلتر از چیزی است که ابتدای او عدم، و ماده خلقتش از همه چیز نجستر، و آخرش از همه اشیاء متعفنتر، و آن مسکین بیچاره در این میان عاجز و ذلیل، نه از خود اختیاری و نه او را قدرت بر کاری، نه خبر دارد که بر سر او چه میآید و نه مطلع است که روزگار برای او چه پیش میآورد، و مرضهای گوناگون بر او مسلط، و بیماریهای سخت برای او آماده، از هر جا سر بر آورد آفتی در کمینش، و به هر طرفی میل کند حادثهای قرینش، چهار خلط* متناقض در درون او اجتماع کرده و هر یک به ضد یکدیگر در ویران کردن جزوی از ساختمان بدنش در سعی و تلاش. نه گرسنگی او به اختیارش هست و تشنگی، نه صحت او در دست اوست و نه خستگی، نه مرگ او به اراده اوست و نه زندگی، نه نفع خود را مالک است و نه ضرر، و نه خیر خود را اختیار دارد و نه شر، میخواهد که چیزی را بداند، نمیتواند، اراده میکند که امری به یاد او بماند فراموش میکند، میخواهد که چیزی را فراموش کند از خاطرش نمیرود. و دل او به هر وادی که بخواهد میرود و نمیتواند عنانش را نگاه دارد. و فکرش به هر سمتی که میل میکند میدود و قدرت بر نگهداری آن ندارد. و غذایی کشنده اوست و در خوردن آن بیاختیار است. و دوایی باعث حیات اوست و در کام او ناگوار است. ساعتی از حوادث روزگار ایمن نمیباشد. و لحظهای از آفات دهر غدار مطمئن نیست. اگر در یک دم، چشم و گوش او را بگیرند دست و پایی نمیتواند زد. و اگر در یک لحظه عقل و هوش او را بربایند چارهای نمیتواند کرد. و اگر کارکنان عالم بالا در یک نفس از او غافل شوند اجزای وجودش از هم میپاشد. و اگر نگهبانان خطه اعلی دست از او بردارند نشانی از او نمیماند.
*اخلاط چهارگانه در طب قدیم عبارتاند از: خون، بلغم، سوداء و صفراء که ضد هم هستند
منبع: کتاب معراج السعادة

خدایا تو آن قدر به من لطف کردی و بعد از این همه عصیان و سرکشی که از من دیدی، دستم را گرفتی و به محفل عاشقان و دل سوختگان خود یعنی جبهه جنگ وارد کردی، پس آقایی کن و نعمت را بر من کامل کن و این فوز عظیم و توفیق عظما را نصیب من هم بکن و این جان ناقابل مرا هم در راه دینت قبول کن و جام شیرین شهادت را به من هم بچشان و مرا نیز سرمست و سر خوش از این جام به دیدار خود بطلب و با ندای ارجعی جان مرا از قفس تنگ رها کن و چون دیگر شهیدان و امامان در جوار خودت سکنی بده.
چند روز پیش یکی از دوستان کتاب کافه پیانو، نوشته فرهاد جعفری رو بهم هدیه داد. نمیدونم کجا ولی قبلا اسمش رو شنیده بودم. زیاد کتابخون نیستم ولی این کتاب به دلم نشست. تا قبل از تموم کردنش زمین نذاشتم. فضاسازی خوبی داشت و زندگیها رو خوب ترسیم میکرد.
این همه از انتخابات گذشته و هنوز هر حرف ما به شکلی به انتخابات مربوط میشود. نمیدونم خوبه یا بد، ولی خیلی بحثها رو به وجود اورد، خیلی چالشهای فکری ایجاد کرد. بگذریم، در این فاصله زمانی رفتاری عجیب و بعضا جالبی دیدیم. یکی از این رفتارها طرد دوستان بود. این که تا کسی نظر مخالف نظرت رو داشت دوستی رو قطع کنی و دیگه با طرف حرف نزنی. این که دوستی کمرنگ بشه به اندازه حرف نزدن عجیب نیست. این که من با عدهای حرف نزنم و عدهای هم با من، منجر به دودستگی جامعه و مشکلات ناشی از اون خواهد شد. اگر در خودمون توانایی تاثیر گذاری و تاثیر نگرفتن بدی و نادرست از دیگران رو میبینیم باید با هر قشری تعامل داشته باشیم. باید حرف بزنیم و بحث کنیم و جامعه رو یک دست نگه داریم.