ساعت ۶:۳۵ صبح؛ سربازی هستم که حوصله ندارم چشمام رو باز کنم. باران تندی میاد. از اتوبوس پیاده میشم و کنار خیابان راه میرم. راننده تاکسی با صورت نشسته میپرسه، سرکار مستقیم؟ خیلی زوده برای پادگان رفتن؛ میگم نه و پنجاه متر پایینتر میرم تا تیتر روزنامهها رو بخونم. مملکت امن و امانه. با چتر [...]
