بازداشتگاه دژبان مرکز

ساعت ۶:۳۵ صبح؛ سربازی هستم که حوصله ندارم چشمام رو باز کنم. باران تندی میاد. از اتوبوس پیاده میشم و کنار خیابان راه میرم. راننده تاکسی با صورت نشسته می‌پرسه، سرکار مستقیم؟ خیلی زوده برای پادگان رفتن؛ میگم نه و پنجاه متر پایین‌تر میرم تا تیتر روزنامه‌ها رو بخونم. مملکت امن و امانه. با چتر [...]

برگ درختان

از انتهای کوچه صدای گریه و فریاد می‌آمد؛ نزدیک‌تر رفتم، جوان سر خود را به دیوار می‌زد و ناله می‌کرد؛ می‌گفت؛ چطور نفهمیدم! چطور از یاد بردم! کنجکاوی نگاه مرا جواب داد؛ گناه کردم، جوانی را تباه کردم و ندانستم که او می‌بیند و همه چیز به دست اوست؛ طمع کردم و بیش از قسمتم [...]

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.