ساعت ۶:۳۵ صبح؛ سربازی هستم که حوصله ندارم چشمام رو باز کنم. باران تندی میاد. از اتوبوس پیاده میشم و کنار خیابان راه میرم. راننده تاکسی با صورت نشسته میپرسه، سرکار مستقیم؟ خیلی زوده برای پادگان رفتن؛ میگم نه و پنجاه متر پایینتر میرم تا تیتر روزنامهها رو بخونم. مملکت امن و امانه. با چتر وبدون کلاه روی سر، کنار خیابان میایستم تا سوار تاکسی بشم.
دست روزگار، ماشین دژبان مرکز رو با یه افسر که از سر صبح اعصابش داغون شده به سمت من هدایت میکنه و جلوی پام ترمز میزنه. خواب آلوتر از آنم که قبلش متوجه شده باشم و فرصتی برای فرار داشته باشم. یه سرباز هم سریع منو چسبید تا جایی نرم. بدون مقاومت تو ماشین میشینم. راننده و افسر کادر جلو نشستهاند و من و یک گروهبان وظیفه عقب. افسر شروع میکنه و هر چی لایق خودشه، بار من میکنه که مگه نظامی چتر داره؟ چرا یقهتو بالا دادی! لات شدی برا من؟ چند فحش جوندار هم چاشنی میکنه که از اون یکی گوش در میکنم. راه میافتیم و بعد از یک ربع کوچه، پس کوچههای پایین شهر رو گشت زدن، به کلانتری میرسیم…
آن روز گذشت و فقط چند ساعت تو بازداشتگاه دژبان بودم. ۳ روز اضافه خدمت به یگان خدمتی فرستادند که هرگز نرسید. هر چند، با گذشت شش ماه از پایان خدمتم، هنوز کارت من هم نرسیده. ۱۵ ماه خدمت کردم که اینجوری منو علاف خودشون کنند. بگذریم…
۱ دیدگاه
آراِساِسِ دیدگاهها شناساگر یکنواخت منبع دنبالک

مملکتی داریم برا خودمونا !!!