من، سرباز آموزشی، سلتون – قسمت چهارم

روز بیست و سوم: حمام آب گرم آدم رو سر حال میاره، بعد بیداری سریع حمام رفتم. این موقع هم نگهبان نداره، هم حمام خلوته. بهترین ماشین پادگان، یک تویوتا هایلوکس کابین داره که فرمانده گاهی سوارش میشه. سرباز راننده اون، راحته، زیاد کاری نداره.

نوشباد

آن بالا جایی برای نشستن نیست. باید ایستاد. می‌نشینم روبروی پله آخری و نوشباد هم کنارم می‌نشیند. دشت‌های اطراف تا آن طرف درخت‌ها که به اولین خانه‌های روستایی رسیده‌اند، دیده می‌شوند و دکل‌های بزرگ برق از پشت کوه، شبیه سربازان دست به کمر ایستاده، به خط شده‌اند. می‌گویم: «آدم دوست دارد این بالا فریاد بکشد [...]

خانم‌ها و دانشگاه

خواهر من، مادر من! چرا انقدر حرص می‌زنی بری دانشگاه! انقدر به خودت سختی میدی، شبانه روز درس می‌خونی که چه! مگه کم‌اند خانم‌هایی که بعد سال‌ها تحصیل، به خونه شوهر رفتند و شدند خانم خانه‌دار! یک درصد هم از این مدرکی که گرفتند استفاده نکردند و در کاری مرتبط با رشته‌شان مشغول نشدند. دلیلش [...]

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.