خواهم ای دوست، روی تو بینم / در شفع و وتر رخسار تو بینم افسوس ندهد اشک توبه مجال / اسیر قیل ماندم و سرگشته قال

خواهم ای دوست، روی تو بینم / در شفع و وتر رخسار تو بینم افسوس ندهد اشک توبه مجال / اسیر قیل ماندم و سرگشته قال
دیشب در کمال ناباوری، چهار بیت شعر سرودم: یا رب مگیر شهد راز و نیاز / که به درگاهت نیازمندم باز آخرت داری تو و دنیا را / بگذر از من که ندارم هیچ را ناگفتهها این دل در خود نهفته / دوستیهاست کاین دل رهایی جسته یاد رفتن، ماندن تلخ را هموار ساخته / [...]
نزادی مـرا کاشـکی مـادرم / وگر زاد مـرگ آمـدی بر سـرم که چنـدین بـلاها بباید کشـید / ز گیـتی همـه زهـر بایـد چشیـد درختی است این بر کشیده بلند / که بارش همه زهر و برگش گزند همه مرگ رایایم پیر و جـوان / به گیتی نمانـد کسـی جـاودان اگر سال گردد فزون از هزار [...]
تـنت به نـاز طبیـبان نیـازمنـد مبـاد هرگز وجود نازنینت آزرده گزند مباد
چو از گلبنی دیده باشی خوشی روا باشد ار بار خارش کشی درختی که پیوسته بارش خوری تحمل کن آنگه که خارش خوری کسی برگرفت از جهان کام دل که یک دل بود با وی آرام دل دل آرام باشد زن نیکخواه ولیکن زن بد خدایا پناه بوستان سعدی
این کره خاموش را به مقصد قلب سردت ترک میکنم. کاش میدانستی که روزی هم دیگر را میبینم و آن روز خدا گواه وصال است.